سليمان(ع)

و لقد اتينا داود و سليمان علما و قال الحمدالله الذى فضلنا على كثير من عباده المومنين .

(سوره نمل : آیه16)

پيامبرى و سلطنت داود، به اراده خداوند، به سليمان انتقال يافت ، در حاليكه او از تمام فرزندان داود خردسال تر بود.

پادشاهى سليمان از پدرش هم عظيم تر بود، زيرا خداوند متعال ، باد را مسخر خود گردانيد تا بساط او را به هر جا بخواهد حمل كند. شياطين را تحت فرمان او قرار داد كه خدمتگذار او باشند. پرندگان را مطيع او فرمود كه با پر و بال خود بر او سايه افكنند. منطق پرندگان را هم به وى آموخت و فهم و ذكاوت خارق العاده اى نيز به او عطا كرد و اين مزايا موجب شد كه سلطنت سليمان به صورت بى نظيرى درآيد و تمام قدرتها متمركز در او گردد. از خصوصيات بساط سليمان اطلاعات دقيق و قطعى در دست نيست و نمى توان گفت آن بساط به چه صورت بوده و چه اندازه گنجايش و ظرفيت داشته . آيا مانند تختى بوده كه سليمان با چند نفر از نزديكان خاص او بر آن مى نشستند. يا بساطى بوده كه فرسنگها عرض و طول آن و هزاران نفر از سپاهيان و وزرا و ساير مردم بر آن مى نشسته اند. ولى آنچه مسلم است چنين بساطى وجود داشته و با نيروى باد به حركت در مى آمده و سليمان را هر مقصدى كه داشته مى رسانده است . شياطين هم در پيشگاه سليمان مانند غلامان زر خريد به خدمتگزارى مى پرداختند. براى او ساختمانهاى مجلل ، حوضها و استخرهاى بزرگ مى ساختند، از قعر درياها و اقيانوسها جواهرات گرانبها بيرون مى آورند، كه در موارد لازم به كار برده مى شد.

وادى مورچگان

و حشر لسيلمان جنوده من الجن و الانس و الطير فهم يوزعون .

(سوره نمل : آیه18)

در يكى از مسافرتهاى تارييخى سليمان كه سپاهيان او از جن و انس و پرندگان با او همواره بودند و با عظمت تمام بسوى مقصد، راه مى پيمودند. عبورشان به وادى مورچگان افتاد. يكى از مورچه ها كه سمت بزرگى آنها را داشت ، اعلام خطر كرد و فرياد زد: اى گروه مورچگان ! به خانه ها و پناهگاههاى خود بگريزيد، تا سليمان و سپاه او شما را زير پاى خود لگد كوب نكنند.

باد، صداى آن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، سليمان دستور داد او را حاضر كردند. پرسيد مگر نمى دانى من پيامبر خدا هستم ، و ظلم و ستم ، در حريم انبياء راه ندارد؟ گفت چرا. پرسيد: پس چرا اين سخن گفتى و مورچه ها را از ما ترساندى ؟!

گفت : من ديدم اگر مورچه ها اين تشكيلات عظيم و سلطنت تو را ببينند، نعمتهایى كه خدا به آنها داده كوچك مى شمارند و ناسپاسى ميكنند. خواستم آنها را از چنين خطرى حفظ كنم .

سليمان جواب او را عاقلانه ديد و ساكت شد، آنگاه مورچه پرسيد: اى سليمان ! هيچ مى دانى چرا بساط تو روى باد حركت مى كند؟ و چرا از ميان تمام قدرتها، قدرت باد مامور حمل و نقل بساط تو شده است ؟! گفت : نمى دانم . مورچه گفت : براى آن است كه به تو اعلام كند اين بساط و اين سلطنت دوام و بقایى ندارد و بر باد است .

سليمان و بلقيس

و تفقد الطير فقال ما لى ارى الهدهد ام كان من الغائبين .

(سوره نمل : آیه23)

پرندگان به فرمان خداوند مسخر سليمان بودند و در مواقع احتياج ، پر و بال خود را بر سر او مى گسترانيدند و در برابر آفتاب براى او سايبانى تشكيل مى دادند.

يكى از روزها سليمان متوجه شد كه آفتاب بر صورت او مى تابد. چون بسوى بالا نظر كرد، هدهد را نديد. از غيبت ناگهانى و بى موقع او، خشمگين شد و گفت : او را به عذاب سختى معذب ، يا ذبحش مى كنم ، مگر اينكه براى غيبت خود عذر موجهى بياورد.

طولى نكشيد كه هدهد پديدار شد و عذر غياب خود را به عرض رسانيد و گفت من از كشورى ديدن كردم و اطلاع يافتم كه تو از آن اطلاع ندارى و از مملكت سبا اخبار تازه اى به پيشگاه تو آورده ام . در آن مملكت عظيم ، ملتى را ديدم كه زنى فرمانرواى آنها بود و تمام شرايط سلطنت براى او جمع شده و تخت سلطنت او بس بزرگ و قابل توجه بود.

اما آنچه موجب تاسف گرديد آن است كه اهالى آن سرزمين و پادشاهشان ، همه در مقابل خورشيد سجده مى كردند و چنان جهل و نادانى بر آنها چيره شده كه خداى بزرگ را از ياد برده و در برابر موجودى بى اراده سر تسليم فرود آوردند.

سليمان كه اين خبر جالب را شنيد، گفت : ما در اين مورد رسيدگى مى كنيم ، تا صدق يا دروغ سخن تو بر ما آشكار شود. اينك تو نامه ما را بگير و به آنها برسان و ببين چه عكس العملى نشان مى دهند.

هدهد نامه سليمان را گرفت و به سوى كشور سبا پرواز كرد و پس از رسيدن به مقصد، آن را در مقابل ملكه سبا بر زمين گذارد. ملكه رو كرد به اطرافيان خود و گفت : همانا نامه اى بزرگ و محترم به من رسيده و آن نامه از سليمان است و مضمونش اين است :

به نام خداوند بخشاينده مهربان . بر من سركشى نكنيد و همه اسلام اختيار كنيد و در حال مسلمانى بر نزد من آیيد. اينک نظر و عقيده شما در مورد من چيست ؟ وزيران و درباريان گفتند: ما داراى نيروى قابل توجهى هستيم و در روز جنگ هم ، مرد ميدان و اهل رزم و مبارزه ايم ولى امر، امر تو است . هر چه خواهى فرمان ده اجرا كنيم .

ملكه از سخن آنها استشمام كرد كه آنان متمايل به جنگ و لشكر كشى هستند. اين نظريه را نپسنديد و به كنايه به آنها فهمانيد كه تا ممكن است كارى را به صلح و خوبى تمام كرد، نبايد به جنگ اقدام نمود.

زيرا پادشاهان ، وقتى بر كشورى دست يابند، رشته هاى آنها را در هم مى ريزند و اوضاع آن را دگرگون مى سازند و عزيزان آن كشور را ذليل و خوار مى گردانند. من در اين مورد هديه اى براى سليمان مى فرستم ، تا روش او را ببينم و بفهمم پيامبران خدا چگونه رفتار مى كنند؟!

ملكه طبق نظريه خودش ، هداياى گرانبهایى تهيه ديد و به همراه جمعى از خردمندان قوم ، به حضور سليمان فرستاد. سليمان كه از جريان آگاه شده بود دستور داد يكى از كاخ هاى مجلل سلطنتى را به بهترين طرز آراستند و قصر عظيم او را براى ورود نماينگان بلقيس مهيا نمودند.

فرستادگان بلقيس وقتى به حضور سليمان شرفياب شدند، از مشاهده تشكيلات عظيم و كاخهاى مجلل او مبهوت ماندند و در دل ، از ارائه هداياى خود، خجل و شرمنده گشتند.

سليمان با روى گشاده به آنها خوش آمد گفت و مقصودشان را جويا شد و پرسيد درباره نامه من چه تصميم گرفته ايد؟!

نمايندگان ، هداياى ملكه را به حضور سليمان تقديم داشتندولى او بانگاه بى اعتنایى به آنها نگريست و گفت : اين هدايا را به صاحبش برگردانيد زيرا خداوند آنقدر نعمت به من عطا فرموده كه به هيچ كس نداده است و در اين صورت چگونه ممكن است من به واسطه اين هداياى ناقابل شما از تبليغ رسالت خود، دست بردارم و فريفته تحفه هاى شما شوم ؟!

نه . اين هدايا براى من ارزشى ندارد بلكه شما به اين هدايا دلخوشيد. اينک برگرديد و من سپاهى به سوى قوم سبا مى فرستم كه آنان را نيروى مقاومت آن نباشد و سپس ايشان را از آن مرز و بوم با ذلت و خوارى پراكنده و در بدرخواهم كرد.

نمايندگان بلقيس بازگشتند و سرگذشت خود را شرح دادند. بلقيس پس از لحظه اى انديشيد و گفت : من چاره اى جز تسليم در مقابل سليمان نمى بينم و صلاح اين است كه هر چه زودتر دعوت او را اجابت كنيم و به وى ايمان آوريم . آنگاه روى همين نظريه تصميم گرفتند و ملكه به اتفاق بزرگان قوم به سوى سليمان رهسپار شدند.

پيش از آنكه ملكه و همراهانش به حضور سليمان برسند، سليمان به حاضرين مجلس خود كه جمعى از بزرگان جن و انس و همه تحت فرمان او بودند اظهار كرد: كدام يک از شما مى تواندپيش از رسيدن بلقيس ، تخت او را نزد من حاضر كند؟ يكى از جنيان گفت : من قدرت درارم پيش از آنكه از جاى خود برخيزى آن را نزد تو حاضر نمايم ، ولى يكى از مردان دربار كه داراى علوم الهى بود، گفت : من پيش از آنكه چشم بر هم بزنى تخت او را نزد تو حاضر مى كنم .

سليمان چون نگريست ، تخت را نزد خود ديد و گفت : اين از نعمتهاى خداوند است تا ما را آزمايش كند كه سپاس گذاريم يا كفر كننده ، و هر كس شكرانه نعمتهاى الهى را به جا آورد به خودش احسان كرده و آن كس كه كفر نعمت كند، پروردگار بى نياز و بزرگ است .

آنگاه فرمان داد كه وضع تخت را تغيير دهيد تا ببينم بلقيس آن را مى شناسد يا نه و چون ملكه سبا و همراهانش بر سليمان وارد شدند، سليمان از او پرسيد: آيا تخت تو اين گونه است ؟! بلقيس با حيرت و بهت ، نگاهی بر تخت افكند و گفت : گويا همان تخت است ولى متحير بود كه اگر تخت من است به چه وسيله به اينجا آمده است ؟! پيش از ورود ملكه ، سليمان دستور داده بود قصرى مجلل از بلور بسازند و آن را براى پذيرایى آماده كنند. در آن حال بلقيس را به كاخ بلور راهنمایى كرد، چون زمين كاخ هم از شيشه و بلوربود، بلقيس گمان كرد، سطح زمين از آن پوشيده شده . لباس خود را بالا گرفت و ساق پاى خود را برهنه كرد تا از آن بگذرد. سليمان گفت اينجا آب نيست . بلكه آبگينه و بلور است ، در آن حال بلقيس به اشتباه خود پى برد و گفت : پروردگارا؛ من به خودم ستم كردم كه خدایى جز تو را تا كنون پرستيدم ولى اكنون با سليمان اسلام آوردم و روى دل به درگاه تو متوجه ساختم .

وفات سليمان

ساليان درازى ، سليمان در ميان مردم به عدل و داد سلطنت كرد مردم از روش عادلانه او در مهد آسايش و خوشى بودند و به بهترين وجه از مزاياى زندگى برخوردار مى شدند تا آنگاه كه آفتاب عمر سليمان بر لب بام رسيد.

يكى از روزهاى سليمان در كاخ بلور خود تنها ايستاده و تكيه بر عصاى خود داده و به تماشاى مناظر و عمارتهاى كشور پهناور خود مشغول بود كه ناگاه جوانى ناشناس را در كاخ خود مشاهده كرد. از آن جوان پرسيد تو كيستى و چرا بدون اجازه قدم در قصر من گذاشتى ؟! گفت من آن كسى هستم كه براى ورود به خانه ها و كاخ ها، از كسى اجازه نمى گيرم ، من ملک الموت و فرشته مرگم كه براى قبض روح تو آمده ام .

سليمان از شنيدن نام او و احساس ماموريت خطرناكش ، بر خود لرزيد و گفت : ممكن است مهلتى بدهى تا به كار خود رسيدگى كنم ؟ گفت : نه و در همان حال بدون اينكه حتى اجازه نشستن به او بدهد جانش را گرفت .

جسد بى جان سليمان مدتها، به همان حال كه ايستاده و تگيه به عصا داده بود باقى ماند. سپاهيانش از ديوارهاى بلورى قصر، او را مى ديدند و گمان مى كردند كه سليمان زنده است و به آنها مى نگرد. از بيم سطوت او كسى جرئت وارد شدن به قصر را نداشت تا آن كه خداوند موريانه ها را فرستاد عصاى سليمان را خوردند و سليمان روى زمين افتاد.

در آن حال مردم فهميدند كه از مرگ سليمان مدت ها گذشته و آنها بى خبر بوده اند.