شهید یوسف کلاهدوز
زندگینامه شهید یوسف کلاهدوز در ادامه ی مطلب
زندگینامه شهید یوسف کلاهدوز در ادامه ی مطلب
بقیه مطالب در ادامه ی مطلب
چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟
آقا مهدی زین الدین
(فرمانده لشکر 17 ابیطالب)یكبار با آقا مهدی صحبت میكردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزههایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچهها را كه چند هزار نفر میشدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفتهاند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معاملهای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»









وصیت نامه شهید مهدی باکری
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا الله، یا محمّد ،یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین
یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی
یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!
و شما ای پیروان صادق شهیدان.
خدایا!
چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.
یا رب! العفو .
خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.
ای وای که سیه روی خواهم بود.
خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!
هیهات که نفهمیدم!
یا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.
عزیزانم
اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
ای عاشقان اباعبدالله!
بایستی شهادت را در آغوش گرفت،
بقیه در ادامه ی مطلب
وصیتنامه سردار شهید عبدالحسین برونسی
بسم رب الشهدا و الصدیقین 
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درود همه انسانهای محروم در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب این امام عزیزمان این فرزند فاطمه سلامالله علیها و این امام نائب بر حق امام زمان عجلالله تعالی فرجه الشریف و این یادگار رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و این یادگار همه انبیا واین عزیزی که همه ما را از بدبختی و بیچارگی نجات داد و به راه راست هدایت کرد و درود همه انسانها و درود همه ملائکههای مقرب خدا بر این چنین رهبری و این چنین معلمی و نائب برحق امام زمان یعنی حضرت امام خمینی.
بقیه در ادامه ی مطلب
وصیت نامه شهید ۱۲ ساله دوران دفاع مقدس

آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند.
متن کامل در ادامه مطلب . . . . .
وصیتنامه ی شهید حاج محمد ابراهیم همت

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

نام خانوادگي : فضلي همداني

تاريخ تولد :17/09/1345
تاريخ شهادت: 12/02/1365
محل شهادت : اروند رود- فاو
» متن وصيت نامه شهيد محمد حسين فضلي «
" والذين هاجروا في سبيل الله ثم قتلوا او ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا وان الله لهو خير الرازقين "
آنانكه در راه خدا مهاجرت كرده ، وآنگاه كشته شده اند يا مرده اند ، قطعا خداوند به آنان رزقي نيكو مي بخشد . وراستي اين خداست كه بهترين روزي دهندگان است
واين آيه شريفه برايم مكرر دفعاتي كه مصمم به جهاد بودم و با خدا از طريق قرآن مشورت مي نمودم آمد
حضرت علي (ع) در باب جهاد مي فرمايد
جهاد در رحمت الهي است كه تنها بر روي بندگان خاص خدا باز مي شود. پيراهن سربازي زرهي آهنين است كه دست فداكاري و مليت آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعال مي پوشاند اين جامه ي فاخر در زندگي لباس شرافت وپس از مرگ حرير بهشت خواهد بود . آري ، گلگون كفنان ، يعني آنان كه در راه دين و عدالت به خون گلگون خود رنگين شده اند ، ذر اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز فردوس برين خانه نخواهند كرد
امير المؤمنين (ع) درباره زندگي مي فرمايد
"خوشا به حال كسي كه تمام همتش در اموري باشد كه براي وي مفيد واقع شود وتمام گوشش را براي كار هايي كه او را نجات مي دهد قرار بدهد"
اگر از ما سؤال شود كه در شبانه روز چه كاري براي خدا مي كنيم ؟ چه عمل خيري انجان مي دهيم ؟ در برابر اين سؤالات چه جوابي مي دهيم ؟ خوب ما خود را مومن و شيعه اثني عشري مي دانيم با تكبر جواب مي دهيم كه
هفده ركعت نماز يوميه ، يكي دو تومان صدقه ، يك صفحه قرآن وآگر حال وحوصله اش را داشته باشيم11 ركعت نماز شب و طقريبا نصف ما بقي وقت را هم صرف كار و تلاش براي زندگي... خوب ... بقيه اش چي ؟ مسلماً كه بقيه اش هيچ و پوچ تلف ميشود و مي رود . آيا به جا نيست كه تا دير نشده به خود آمده و جلوي اين ضرر و بدبختي را كه باعث اندوه و تاسف در دنيا و آخرت مي شود را بگيريم ؟ حالا به نظر شما بهترين عملي كه افراد امثال من در اين موقعيت مي تواند انجام دهد چيست ؟ من كه هر چه فكر كردم نتوانستم عملي والاتر و عظيم تر از جهاد آن هم در جبهه پيدا كنم. آيا اين پيروزي نيست كه آدم در جايي باشد كه حتي نفس كشيدنش را هم براي او ثواب بنويسند ؟
بقیه در ادامه ی مطلب

وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشه اول از همه یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی تو ذهنمون میاد ولی واقعیت اینه که تو جنگمون صدها بهنام محمدی ها و شهید فهمیده ها داشتیم که متاسفانه یا اصلا چیزی راجعشون گفته نشده یا خیلی کم بهشون پرداخته شده. قبل تر و تو "وصیت نامه صوتی شهید 12 ساله" و "بزرگ پهلوان کوچک" راجع به دو تا از این شهدای نوجوان مطالبی گفته شد. به لطف خدا و مدد خود شهدا قراره ایشالله تو این پست از یکی دیگه از اون بزرگمردهای کوچیک یادی بشه و همراهشون بشیم تو قافله شهداء....

عنوان : کشتارگاه
راوی :آزاده
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
یک سال تو بیمارستان صلاح الدین بستری شده بودم پرستار بچههای اسیر. حداقل میتوانستم بالای سرشان باشم.
یک روز عراقیها آمدند و مرا بردند بخش جراحی. آنجا داشتند تلویزیون تماشا میکردند. صدای خندهشان توی سالن پیچیده بود. یکی از بچهها هم افتاده بود روی یکی از تختها. بیهوش بود.
دو روز رفتم و او را تمیز کردم. روز سوم، با کمک یکی از بچهها، جنازهاش را بردیم تو سردخانهی بیمارستان.
یک روز دیگر هم «امیر حسین» بیخبر دستش را گذاشت روی دلش و دراز کشید. هی میگفت: «آی مادر! آی مادر»!
دکتر را صدا زدیم. با کمک یکی از بچهها او را بردند. ساعتی بعد، او آمد. سرش پایین بود. آرام گفت: «خدا امیر حسین را رحمت کند»!
بچهی سیرجان بود. دیگر چیزی ازش نفهمیدیم.
عنوان : من فردا شهید میشوم
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
صلاح الدین بصیری یک شب قبل از شهادتش داشت با خواهرش شوخی میکرد ، گفتم : شوخی نکن ! گفت : من فردا شب در بیمارستان خواهم بود ، چرا شوخی نکنم ؟ گفتم : چرا بیمارستان ؟ گفت : چون من فردا شهید میشوم ، البته همانطور هم شد ، فردای آن شب صلاح الدین به شهادت رسید و جسدش را به بیمارستان انتقال دادند . شهید حمید محمدی از دوستان صمیمی و نزدیک پسرم بود . حمید حدود دو ماه ، پیش از صلاح الدین شهید شد . شهادت حمید تأثیر عجیبی بر روحیهی او گذاشته بود . به شدت از فراق و دوری حمید اندوهگین بود ، یک روز بر سر مزار حمید گفته بود : من طاقت دوری تو را ندارم ، من هم به دنبال تو خواهم آمد . همیشه یک قرآن کوچک و یک عکس حضرت امام (ره) در جیبش بود ، هنگام شهادت هم ، همراهش بود. ما آنها را از جیبش بیرون نیاوردیم و با عکس و قرآن دفنش کردیم ، چند روز بعد از شهادت به خوابم آمد و گفت : مادر جان ! چرا ناراحتی ؟ من نمردهام ، من زندهام ، تو نگران نباش !
عنوان : نظرگاه فرشتگان
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
عشق جعفر به انقلاب اسلامی و دفاع از آن ، عشقی خدایی بود ،میگفت : جبهه نظرگاه فرشتگان است ، مدتها بود که غیر مستقیم ، موضوع رفتن به جبهه را مطرح میکرد اما زمانی که ماندن برایش غیر قابل تحمل شده بود ، گفت : پدر و مادر عزیزم ! تصمیم گرفتهام راهی جبهه شوم ، اما بدون اجازه شما هیچ وقت نمیروم ، چون دوست ندارم از من ناراحت شوید . ما مخالفت کردیم ، من گفتم : تحمل دوری تو برایم غیر ممکن است وانگهی داغ جگر سوز مرگ فرزند ، بر دلم بنشیند . گفت من تصمیم را به اراده شما موکول کردهام ، اما عاشق جبهه هستم و رفتن را بر خود تکلیف میدانم و از عواقب عمل نکردن به تکلیف هم بیم دارم . از بحثها نتیجهای نگرفتیم و با هزاران فکر و خیال شب را به صبح رساندیم . دم صبح پدرش مرا صدا زد و گفت : برو محمد جعفر را بیدار کن ! و به او بگو : وسایلش را جمع کند و همراه کاروان عازم میدان کارزار شود . گفتم : مخالف بودی ،چه شد که تغییر عقیده دادی ؟ گفت : نمیدانم ولی احساس میکنم کسی به من میگوید که مخالفت نکنید . وقتی خبر را به محمد جعفر رساندم ، گل رویش چنان شکفته شد گویی که تازه به دنیا آمده است ، سریع آماده شد و رفت تا به دریای بیکران جاودانگی ملحق شود.
عنوان : امروز چهلم پسرانت بود
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
وقتی کوردلان منافق حمله کردند ، اول شوهرم را مجروح کردند ، همسایهها او را به بیمارستان منتقل کردند ، او کاملاً از ماجرای اسارت سه پسرم بیاطلاع بود ، بخاطر شدت جراحات ، او را به تهران اعزام کردند ، مدتی در تهران بود که یک روز یکی از آشنایان به عیادت او رفته بود و گفته بود حاجی ! امروز چهلم پسرانت بود . او که از همه جا بیاطلاع بود ، شنیدن این خبر برایش سنگین و باور نکردنی بود ، به همین خاطر روی تخت بیمارستان بیهوش شده بود ، حالش روز به روز بدتر میشد تا اینکه یک روز دخترم بالای سرش رفت و گفت : پدر جان صبر داشته باش ! فرزندان تو که از فرزندان علی (ع) بالاتر نیستند ، ما از خانواده نبوت بالاتر نیستیم ، مگر یادت رفته است امام حسین (ع) جگر گوشه پیامبر و علی و فاطمهی زهرا ، چگونه در صحرای کربلا به شهادت رسید . باید افتخار کنی که چنین فرزندانی داشتهای که برای دفاع از اسلام جان خود را در طبق اخلاص نهادهاند . شوهرم میگفت : این جملات به حدی در من تأثیر گذار بود که به طور معجزه آسایی آرام گرفتم .
عنوان : هروقت خدا بخواهد ...
مکان : مهران
راوی :همرزم شهید
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
در تیپ 29 بیت المقدس بودم . خداوند عنایت فرمود تا در عملیات کربلای 1 که منجر به آزاد سازی مهران شد شرکت کنیم . سرعت پیشروی رزمندگان اسلام فوق العاده بود . دشمن به شدت دچار هراس شده بود و برای متوقف کردن رزمندگان به بمباران هوایی دست زد . سراسر منطقه به تلی از آتش و دود تبدیل شده بود . بچههای رزمنده بخاطر اینکه از اصابت ترکش محفوظ بمانند ، به حالت درازکش بر روی زمین خوابیده بودند . در آن لحظات حساس ناگهان علیرضا را دیدم که بدون هیچ ترس و واهمهای ایستاده و صحنه بمباران را مشاهده میکند. او را صدا زدم و گفتم : علیرضا مگر نمیبینی دشمن دارد منطقه را بمباران میکند ؟ بخواب روی زمین ! بابا نترسید هر وقت خدا بخواهد من شهید میشوم .
عنوان : تک گل زرد
مکان : منطقه عملیاتی والفجر
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
مدتی بود که از مرتضی بیخبر بودیم ، دوباره برایش نامه فرستادیم ، از جواب نامهها هم خبری نشد ، حدود چهل روز از این واقعه گذشت ، که شب ، خانهای را در خواب دیدم ، او گفت : این چشمهای که در دل کوه قرار دارد و این درخت و این تک گل زرد مال من است . صورت این گل زرد همیشه رو به خورشید است ، هر وقت خواستی مرا ببینی بیا اینجا ! غمگین و ناراحت بودم . موضوع خواب را پیش خودم پنهان کردم ، دلم گواهی میداد که اتفاقی افتاده است ، دوباره همان خواب را دیدم ، به سپاه رفتم و از طریق برادران سپاه به تیپ انصار الحسین رفتم . وقتی که خواب را برای برادران رزمنده تعریف کردم ، همه گریستند . من را با خودشان به منطقه عملیاتی والفجر بردند . تمام صحنههایی را که در خواب دیده بودم ، به عیان مشاهده کردم ؛ برج نگهبانی در ارتفاع بالایی قرار داشت.چشمه سار و درختستان زیبایی در آنجا بود ، تک گل زرد را مشاهده کردم که در کنار جوی آب به آفتاب لبخند میزد . دست و صورتم را با آب زلال شستم . همراهان گفتند : جنازه مرتضی را به عقب نیاوردهاند . هنوز در منطقه عملیاتی است . اما من به همان نشانی که مرتضی داده بود ، اطمینان داشتم که جنازه همان حول و حوش است . این گونه هم بود . در چند قدمی آن طرف گل زرد آرمیده بود
عنوان : او هرگز نمیترسید
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
شیرزاد از کودکی علاقهی خاصی به من و مادرش داشت ، همیشه همراه ما بود و تحمل دوری ما را نداشت ، اما چون عاشق امام و انقلاب بود ، زمانی که رفتن به جبهه را تکلیف خود دانست ، با عزمی استوار گام به پیش نهاد و آمادهی رفتن شد . فصل زمستان بود . به او گفتم :پسرم این فصل خیلی مناسب نیست ، در یک وقت مناسب به جبهه برو ! قاطعانه گفت : پدر جان ! رفتن به جبهه یک وظیفه شرعی است و فصل مناسب و غیر مناسب نمیشناسد . من را قانع کرد و راهی شد ، شجاعتی شگرف داشت . هرگز ندیدم از چیزی واهمه کند و بترسد . این دو بیت شعر را پیوسته زمزمه میکرد :
خفتگان را خبر از عالم بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
ماهیان ندیدهاند غیر از آب پرس پرسان زهم که آب کجاست