شهید یوسف کلاهدوز

زندگینامه شهید یوسف کلاهدوز در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

خاطرات وآلبوم تصاویرسردار علی هاشمی

محمدعلی آقامیرزایی زندگی داستانی سردار شهید علی هاشمی را در 10 فصل در كتاب "مجنون هور" برای نوجوانان تدوین و به سوره مهر تحویل داد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از سوره مهر، محمدعلی آقا میرزایی درباره این كتاب گفت: «مجنون هور» ده فراز داستانی از زندگی شهید علی هاشمی فرمانده قرارگاه سری نصرت از فرماندهان خوش نام و دلیر دوران جنگ تحمیلی است كه به عنوان یكی دیگر از مجموعه «قصه فرماندهان» از سوی سوره مهر منتشر می‌شود. 
وی گفت: سعی كردم در ده فصل، برشهایی از زندگی علی هاشمی از كودكی تا مفقودالاثر شدن و سپس پیدا شدن او بعد از بیست سال را انتخاب و در قالب داستان برای مخاطبان نوجوان و جوان به تصویر بكشم. 
این نویسنده ادامه داد: تمام سعی‌ام این بود كه بتوانم كار جوری باشد كه مخاطب با خواندن این اثر همذات پنداری خوبی با شخصیت داستان كند.
سردار علی هاشمی علی هاشمی سال ۱۳۴۰ در اهواز متولد شد. با شروع جنگ تحمیلی ارتش متجاوز صدام علیه ایران، تیپ ۳۷ نور را در جنوب كشور تشكیل داد و پس از عملیات بیت‌المقدس، سپاه بستان و هویزه را تأسیس كرد. وی پس از تشكیل قرارگاه سری «نصرت» و با ارایه طرح كلی عملیات‌های خیبر و بدر، مسوولیت سپاه ششم امام جعفر صادق‌(ع) را عهده‌دار شد كه حاصل آن سازماندهی ۱۳ یگان رزمی و پشتیبانی در استان خوزستان بود. سردار علی هاشمی، تیرماه سال ۱۳۶۷ در جزیره مجنون به شهادت رسید. 
گفتنی است؛ از محمدعلی آقامیرزایی پیش از این «قله فریاد»؛ داستان زندگی سردار شهید ذبیح ا... عاصی زاده از مجموعه قصه فرماندهان منتشر شده است./ص

بقیه مطالب در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

ده خاطره از سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

ده خاطره از سردار جاوید الاثر احمد متوسلیان در ادامه مطلب باذکر صلواتی بر جمال  روی مهدی(ع) وارد شوید

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید مهدی باکری

کجایند مردان بی ‌ادعا...؟




سردار سرلشكر پاسدار شهيد مهدي باكري

(فرمانده لشكر 31 عاشورا)



روزی حمید با نامه‌ای از آقا مهدی آمد. مضمون نامه این بود: برادر صمدلوئی! بدینوسیله برادر حمید باکری به عنوان جانشین گردان حضرت قائم (عج) معرفی می‌شوند.
با دریافت نامه جا خوردم. یعنی چه؟ حمید آقا معاون من بشود آن هم در این گردان؟ لابد اشتباه شده است.
حمید گفت: نه اشتباهی در کار نیست. حتماً داداش مهدی اینگونه که صلاح دیده درست است.
به حمید آقا گفتم: اگر اجازه بدهید بروم با آقا مهدی صحبت کنم.
حمید گفت:ندهدبالا*، اگر بروی با آقا مهدی صحبت کنی مثل این است که به من اهانت کرده‌ای.
از برگزاری رزم‌های شبانه می‌شد فهمید که عملیاتی در پیش است.
صمدلوئی بعد‌ها فهمید که آقا مهدی برای پوشاندن ضعف‌های گردان او برادرش حمید را که جانشین لشگر بود به جانشینی آن گردان معرفی کرده است تا بطور غیر مستقیم آنها را برای عملیاتی که در پیش بود آماده سازد.
گرچه در این میان شأن و شخصیت حمید نادیده گرفته می‌شد اما حمید و آقا مهدی با این کار می‌خواستند آن گردان را تقویت کنند.

شهید چمران

 
از شهید چمران پرسیدند:

تعهد بهتر است یا تخصص؟
گفت: می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن را می پذیرم.
اما می‌گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد بی تقواست

خاطرات سردار شهيد زین الدین

چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟

آقا مهدی زین الدین

(فرمانده لشکر 17 ابیطالب)




یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»

خاطرات سردارشهیدحاج احمد امینی

  در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

خاطره ای از شهید محمد ارغیانی

زیارت
 
شهید محمد ارغیانی با دوست همرزمش که اهل شیراز بود، تصمیم گرفتند پس از پایان ماموریت با هم به زیارت امام رضا -علیه السلام- در خراسان و شاه چراغ در شیراز روند.
هر دو نفر، قبل از رفتن به مرخصی در سوسنگرد شهید شدند.
هنگام فرستادن پیکرهای مطهر به زادگاهشان، شهید ارغیانی به اشتباه به شیراز برده شد و پیکر مطهر دوستش به خراسان فرستاده شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمد ارغیانی
 
نسال الله منازل الشهدا
یا شهید

خاطره ای از شهید علیرضا موحد دانش

پشیمان

در همان شب بعد از عملیات، در اثر پاتکی که دشمن کرده بود، برخی سنگرهای رزمندگان اسلام به تصرف آنها درآمده بود، علیرضا این را نمی دانست.
علیرضا صبح که برای بیدار کردن بچه ها به داخل سنگرها می رود، ناگهان خود را داخل سنگری می بیند که عراقی ها شب قبل آن را تصرف کرده بودند.
در این لحظه عراقی ها که متوجه علیرضا می شوند، نارنجکی را به سوی ایشان پرتاب می کنند که نارنجک به گیجگاه شهید می خورد، اما منفجر نمی شود.
علیرضا به خودش می آید و می خواهد نارنجک را به سوی دشمن بیندازد که نارنجک در دستش منفجر می شود و دست راستش قطع می شود.
 بچه ها که متوجه سر و صدا می شوند، به کمک می آیند.اما در وهله اول متوجه دست زخمی علیرضا نمی شوند.علیرضا هم برای حفظ روحیه ی بچه ها در کمال آرامش دستش را داخل اورکت می کند تا بچه ها متوجه نشوند.
اما بعد از مدتی بچه ها متوجه می شوند از داخل اورکت علیرضا خون می چکد که در این جا قضیه را می فهمند.
قبل از انتقال به بیمارستان، عراقی ها توسط رزمندگان اسلام اسیر شده و در جایی جمع می شوند.همرزمان علیرضا تعریف می کنند که دیدم در بین اسرا یکی دارد به شدت به خود می پیچد و نگران است.
علیرضا از بچه ها می خواهد که از وی دلیل نگرانیش را بپرسند.
وقتی علت را می پرسند،آن عراقی اعتراف می کند که نارنجک را او به سمت علیرضا پرت کرده و می گوید:"آن گاه که برخورد خوب شما را با خود دیدم، از این کار پشیمان شدم".
وقتی علیرضا قضیه را می شنود به سراغ اسیر می رود.قمقه ی آبش را به او می دهد، می گوید:" بخور تا آرامش خود را بیابی."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید علیرضا موحد دانش
 
نسال الله منازل الشهدا
یا شهید

دل نوشته با موضوع شهيدان

زیارت قبور شهدا
بسم رب الشهدا

باز دلم  گرفته
باز از خود خسته شده ام
باز دور شده ام
باز در روزمرگی های این جهان پر غفلت هدفم را فراموش کرده ام
راه را گم کرده ام
باز اندکی سختی های روزگار ناامیدم کرده

شهدا فراموش کردم چگونه ایستادید در برابر طوفان بلایا
البته سلاح ایمان شما سلاحی قدرتمند بود و به قول شهیدی بزرگوار "شهدای بوی ایمان می دادند و امروز ایمانهای ما بو می دهد" ...ء

 

 


آه شهدا
قلبم مالامال از غم است
غمی جانکاه... غم و درد یک در راه مانده را آیا می توانید لمس کنید شما راه پیموده ها؟ شما به اوج پر کشیده ها؟ 
مانده ام امام منتظرم(عج) چگونه بر ما با این خلق ها و نیت ها و عمل ها می تواند دل خوش کند؟
اما خدا چاره کار را اندیشیده است
شهدا شما بهره مند امروز و فردایید که در ظهور مولا(عج) نیز با قاعده رجعت شما باز سرداران سپاه خالصان خدا خواهید شد
و می ترسم که آن روز هم من باز فقط به عکسهای شما خیره شوم و باز حسرت در دل غمزده ام شعله کشد
حسرتی داغ تر از داغ حسرت امروز
http://www.havadar.ir/upload_images/images/bakeri_0_8976.gif
 
 بقیه در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

گلزار شهدا

گلزار شهدا
 
 
کوله پشتی و وصیت نامه اش را به من دادند تا خبر شهادتش را به خانواده اش برسانم.
- "آقا، دنبال این آدرس می گردم.منزل آقای سبحانی؟"
پیرمرد با تعجب، یک نگاه به من و بعد نگاهی به آدرس انداخت.
-خونشون از اینجا رفته.دیگه نیستن..رفتن سفر
-کی رفتن؟ کجا رفتن؟ خبر مهمی واسشون دارم.میشه آدرس جدیدشون رو بدید؟
-تازه رفتن.چند شب پیش..همشون با هم رفتن..بعد از آژیر قرمز..
-آدرسو بنویس..
بهشت زهرا، مزار شهدا، قطعه...
 
 
 
نسال الله منازل الشهدا
یا شهید

خاطره

شهید
 
میگفت: شب بود و برای عملیات قرار بود بزنیم به آب. اتفاقا اون شب آب رودخونه بالا اومده بود. باید عملیات انجام می شد.
اما با اون وضعیت نمی شد زد به آب. چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟
محسن گلستانی نشست و شروع کرد به روضه خوندن.
متوسل شد به حضرت زهرا سلام الله علیها...
آب رودخونه پایین کشید و زدیم به آب...
هنوز سوز دعای صباح خوندنش تو صبحگاه دوکوهه میسوزنتم...
بی خود نبود شهید شد...

 
 
***********************
 
شب عمليات مسلم ابن عقيل در ديدگاه ايستاده بودم.
حاج همت ساكت و آرام به آسمان خيره شده و اشك مي ريخت كمتر كسي به ايشان توجه داشت، همه سرگرم كار خود بودند، ابتدا به خودم اجازه ندادم چيزي بپرسم، اما طاقت نياوردم جلو رفتم و جوياي حال شدم.
حاجي اشاره كرد و گفت: خوب به ماه نگاه كن، به آسمان نگاه كردم به نظر مي رسيد ماه ما را همياري مي كند، جايي كه نيروها در معرض ديد دشمن قرار مي گيرند ماه زير ابر مي رود و جايي كه از ديد دشمن خارج مي شدند و نياز به نور داشتند ماه از زير ابر بيرون مي آمد و همه جا را روشن مي كرد.
از آنجا كه حاجي اعتقاد زيادي به امدادهاي غيبي و رهبري عمليات از سوي آقا امام زمان داشت، به شدت منقلب شده بود و طاقت نياورد و از پشت بي سيم به فرمانده گردانها ندا داد تا به حركت ماه توجه كنند، چند دقيقه بعد صداي فرماندهان از پشت بي سيم آمد آنها نيز از شوق گريه مي كردند.
 

روضه حضرت عباس

روضه حضرت عباس
 
اومد گفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟
شاید دیگه فرصت نباشه!
گفتم: !برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!
رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه! سه تایی نشستیم.
گفتم:چه روضه ای؟ گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!
منم شروع کردم!
 
ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...
 
کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند.
رهاشون کردم به حال خودشون! عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...
بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم..
گفتند:چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده...
 
 
 
 
 
**********************
 
 
رفتند تا انتقام سیلی مادر بگیرند و حال..
روز شهادت مادر برمی گردند..
 
 
با نزدیک شدن به دهه دوم فاطمیه و روز شهادت حضرت زهرا _سلام الله علیها_ 33شهید در کشور تشییع خواهند شد.

سید مرتضی آوینی

رهبرم

عزیز ما، ای وصی امام عشق ( سید علی خامنه ای )
آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت در مانده اند،اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست.
خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می دارم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت شب انزوای ما را شکست.
شهید سید مرتضی آوینی

خاطره شهید محسن ضیاییون

دانشگاه ....شهادت
 
امروز جبهه ها حال و هوای دیگری دارد ، جبهه دانشگاه انسان سازی است و همه نوع دانشجو دارد؛ از بسیجی چهارده ساله تا پیرمرد 80،70 ساله و بالاترین مدرک آن شهادت است.
و امتحان ورودی آن تنها اراده و ایمان و فقر است و چه بزرگانی که از آن فارغ التحصیل شدند و از کنار ما رفتند و به آرزویشان رسیدند و ما را تنها گذاشتند.
شهادت همان شهدی است که تنها اولیا و بندگان صالح خدا نوشیدند. مبادا آنان را از دست رفته بنامیم ، ما از دست رفته ایم.
می شود در یک جمله ی زیبا این طور بیان کرد که آنان مردگان زنده اند و ما زندگان مرده و با ایثار قطره قطره ی خون هایشان اسلام را ، که در حصار و انزوا قرار گرفته بود، زنده کردند.
اسلامی که بعد از پیامبر دیگر نتوانست اینچنین شکوهمند سر بلند کند و در هر برهه ای اگر کسی صدایش در می آمد در گلو خفه می شد و خون ها بر زمین می ریختند ؛
ولی غافل از آن بودند که با دین خدا نمی توانند بجنگند، ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.
خونخواه آن خون هایی که در زمان پیامبر(ص)، حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) و بقیه ی امامان (ع) ریختند، امروز کشور اسلامی ماست.
شهید محسن ضیاییون

شهید مهدی باکری


وصیت نامه شهید مهدی باکری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی

یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!

و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا!

چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.

یا رب! العفو .

خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.

ای وای که سیه روی خواهم بود.

خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!

هیهات که نفهمیدم!

یا اباعبدالله شفاعت.

آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.

عزیزانم

اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.

ای عاشقان اباعبدالله!

بایستی شهادت را در آغوش گرفت،

بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

شهید برونسی

وصیتنامه سردار شهید عبدالحسین برونسی

بسم رب الشهدا و الصدیقین
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درود همه انسانهای محروم در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب این امام عزیزمان این فرزند فاطمه سلام‌الله علیها و این امام نائب بر حق امام زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف و این یادگار رسول گرامی اسلام صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم و این یادگار همه انبیا واین عزیزی که همه ما را از بدبختی و بی‌چارگی نجات داد و به راه راست هدایت کرد و درود همه انسان‌ها و درود همه ملائکه‌های مقرب خدا بر این چنین رهبری و این چنین معلمی و نائب برحق امام زمان یعنی حضرت امام خمینی.

بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

شهید 12 ساله

وصیت نامه شهید 12 ساله: آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است

وصیت نامه شهید ۱۲ ساله دوران دفاع مقدس

آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند.

متن کامل  در ادامه مطلب . . . . .

ادامه نوشته

شهید همت

ِِشهید همت : مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت

وصیتنامه ی شهید حاج محمد ابراهیم همت

                                  

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان  می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.


ادامه نوشته

خاطره سردار محمد جهان آرا

شهید محمد جهان آرا ، فرمانده سپاه خرمشهر بود که خاطره مقاومت جانانه او نیروهای تحت امرش در این شهر ، بخشی از تاریخ ایران است. او به هنگام آزادی خرمشهر ، به خیل شهدا پیوسته بود و همرزمانش بعد از فتح خرمشهر ، به یادش می خواندند: " ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته... "
از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی.
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.
بقیه در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

خاطرات

نام : محمد حسين

نام خانوادگي : فضلي همداني

 

تاريخ تولد :17/09/1345

تاريخ شهادت: 12/02/1365

محل شهادت : اروند رود- فاو

» متن وصيت نامه شهيد محمد حسين فضلي «

" والذين هاجروا في سبيل الله ثم قتلوا او ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا وان الله لهو خير الرازقين "

آنانكه در راه خدا مهاجرت كرده ، وآنگاه كشته شده اند يا مرده اند ، قطعا خداوند به آنان رزقي نيكو مي بخشد . وراستي اين خداست كه بهترين روزي دهندگان است

واين آيه شريفه برايم مكرر دفعاتي كه مصمم به جهاد بودم و با خدا از طريق قرآن مشورت مي نمودم آمد

حضرت علي (ع) در باب جهاد مي فرمايد

جهاد در رحمت الهي است كه تنها بر روي بندگان خاص خدا باز مي شود. پيراهن سربازي زرهي آهنين است كه دست فداكاري و مليت آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعال مي پوشاند اين جامه ي فاخر در زندگي لباس شرافت وپس از مرگ حرير بهشت خواهد بود . آري ، گلگون كفنان ، يعني آنان كه در راه دين و عدالت به خون گلگون خود رنگين شده اند ، ذر اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز فردوس برين خانه نخواهند كرد

امير المؤمنين (ع) درباره زندگي مي فرمايد

"خوشا به حال كسي كه تمام همتش در اموري باشد كه براي وي مفيد واقع شود وتمام گوشش را براي كار هايي كه او را نجات مي دهد قرار بدهد"

اگر از ما سؤال شود كه در شبانه روز چه كاري براي خدا مي كنيم ؟ چه عمل خيري انجان مي دهيم ؟ در برابر اين سؤالات چه جوابي مي دهيم ؟ خوب ما خود را مومن و شيعه اثني عشري مي دانيم با تكبر جواب مي دهيم كه

هفده ركعت نماز يوميه ، يكي دو تومان صدقه ، يك صفحه قرآن وآگر حال وحوصله اش را داشته باشيم11 ركعت نماز شب و طقريبا نصف ما بقي وقت را هم صرف كار و تلاش براي زندگي... خوب ... بقيه اش چي ؟ مسلماً كه بقيه اش هيچ و پوچ تلف ميشود و مي رود . آيا به جا نيست كه تا دير نشده به خود آمده و جلوي اين ضرر و بدبختي را كه باعث اندوه و تاسف در دنيا و آخرت مي شود را بگيريم ؟ حالا به نظر شما بهترين عملي كه افراد امثال من در اين موقعيت مي تواند انجام دهد چيست ؟ من كه هر چه فكر كردم نتوانستم عملي والاتر و عظيم تر از جهاد آن هم در جبهه پيدا كنم. آيا اين پيروزي نيست كه آدم در جايي باشد كه حتي نفس كشيدنش را هم براي او ثواب بنويسند ؟

بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

خاطرات شهيد حسين خرازي

خاطراتی از شهید حسین خرازی



جنگ را فراموش نکنی

حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او كه ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری كرده بود اینك بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یك قبضه تیربار گرنیوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نكنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تكیه بر وجود شیرزنی كه شریك زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.

باقی مطالب در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

وصیت نامه شهید

وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشه اول از همه یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی تو ذهنمون میاد ولی واقعیت اینه که تو جنگمون صدها بهنام محمدی ها و شهید فهمیده ها داشتیم که متاسفانه یا اصلا چیزی راجعشون گفته نشده یا خیلی کم بهشون پرداخته شده. قبل تر و تو "وصیت نامه صوتی شهید 12 ساله" و "بزرگ پهلوان کوچک" راجع به دو تا از این شهدای نوجوان مطالبی گفته شد. به لطف خدا و مدد خود شهدا قراره ایشالله تو این پست از یکی دیگه از اون بزرگمردهای کوچیک یادی بشه و همراهشون بشیم تو قافله شهداء....


شهید نوجوان علیرضا محمودی - قافله شهداء

ادامه نوشته

کشتارگاه

عنوان : کشتارگاه
راوی :آزاده
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
یک سال تو بیمارستان صلاح الدین بستری شده بودم پرستار بچه‏های اسیر. حداقل می‏توانستم بالای سرشان باشم.
یک روز عراقی‏ها آمدند و مرا بردند بخش جراحی. آنجا داشتند تلویزیون تماشا می‏کردند. صدای خنده‏شان توی سالن پیچیده بود. یکی از بچه‏ها هم افتاده بود روی یکی از تخت‏ها. بیهوش بود.
دو روز رفتم و او را تمیز کردم. روز سوم، با کمک یکی از بچه‏ها، جنازه‏اش را بردیم تو سردخانه‏ی بیمارستان.
یک روز دیگر هم «امیر حسین» بی‏خبر دستش را گذاشت روی دلش و دراز کشید. هی می‏گفت: «آی مادر! آی مادر»!
دکتر را صدا زدیم. با کمک یکی از بچه‏ها او را بردند. ساعتی بعد، او آمد. سرش پایین بود. آرام گفت: «خدا امیر حسین را رحمت کند»!
بچه‏ی سیرجان بود. دیگر چیزی ازش نفهمیدیم.

من فردا شهید می‌شوم

عنوان : من فردا شهید می‌شوم
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
صلاح الدین بصیری یک شب قبل از شهادتش داشت با خواهرش شوخی می‌کرد ، گفتم : شوخی نکن ! گفت : من فردا شب در بیمارستان خواهم بود ، چرا شوخی نکنم ؟ گفتم : چرا بیمارستان ؟ گفت : چون من فردا شهید می‌شوم ، البته همانطور هم شد ، فردای آن شب صلاح الدین به شهادت رسید و جسدش را به بیمارستان انتقال دادند . شهید حمید محمدی از دوستان صمیمی و نزدیک پسرم بود . حمید حدود دو ماه ، پیش از صلاح الدین شهید شد . شهادت حمید تأثیر عجیبی بر روحیه‌ی او گذاشته بود . به شدت از فراق و دوری حمید اندوهگین بود ، یک روز بر سر مزار حمید گفته بود : من طاقت دوری تو را ندارم ، من هم به دنبال تو خواهم آمد . همیشه یک قرآن کوچک و یک عکس حضرت امام (ره) در جیبش بود ، هنگام شهادت هم ، همراهش بود. ما آنها را از جیبش بیرون نیاوردیم و با عکس و قرآن دفنش کردیم ، چند روز بعد از شهادت به خوابم آمد و گفت : مادر جان ! چرا ناراحتی ؟ من نمرده‌ام ، من زنده‌ام ، تو نگران نباش !

نظرگاه فرشتگان

عنوان : نظرگاه فرشتگان
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
عشق جعفر به انقلاب اسلامی و دفاع از آن ، عشقی خدایی بود ،‌می‌گفت : جبهه نظرگاه فرشتگان است ، مدتها بود که غیر مستقیم ، موضوع رفتن به جبهه را مطرح می‌کرد اما زمانی که ماندن برایش غیر قابل تحمل شده بود ، گفت : پدر و مادر عزیزم ! تصمیم گرفته‌ام راهی جبهه شوم ، اما بدون اجازه شما هیچ وقت نمی‌روم ، چون دوست ندارم از من ناراحت شوید . ما مخالفت کردیم ، من گفتم : تحمل دوری تو برایم غیر ممکن است وانگهی داغ جگر سوز مرگ فرزند ، بر دلم بنشیند . گفت من تصمیم را به اراده شما موکول کرده‌ام ، اما عاشق جبهه هستم و رفتن را بر خود تکلیف می‌دانم و از عواقب عمل نکردن به تکلیف هم بیم دارم . از بحث‌ها نتیجه‌ای نگرفتیم و با هزاران فکر و خیال شب را به صبح رساندیم . دم صبح پدرش مرا صدا زد و گفت : برو محمد جعفر را بیدار کن ! و به او بگو : وسایلش را جمع کند و همراه کاروان عازم میدان کارزار شود . گفتم : مخالف بودی ،‌چه شد که تغییر عقیده دادی ؟ گفت : نمی‌دانم ولی احساس می‌کنم کسی به من می‌گوید که مخالفت نکنید . وقتی خبر را به محمد جعفر رساندم ، گل رویش چنان شکفته شد گویی که تازه به دنیا آمده است ، سریع آماده شد و رفت تا به دریای بی‌کران جاودانگی ملحق شود.

امروز چهلم پسرانت بود

عنوان : امروز چهلم پسرانت بود
مکان : کردستان
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
وقتی کوردلان منافق حمله کردند ، اول شوهرم را مجروح کردند ، همسایه‌ها او را به بیمارستان منتقل کردند ، او کاملاً از ماجرای اسارت سه پسرم بی‌اطلاع بود ، بخاطر شدت جراحات ، او را به تهران اعزام کردند ، مدتی در تهران بود که یک روز یکی از آشنایان به عیادت او رفته بود و گفته بود حاجی ! امروز چهلم پسرانت بود . او که از همه جا بی‌اطلاع بود ، شنیدن این خبر برایش سنگین و باور نکردنی بود ، به همین خاطر روی تخت بیمارستان بی‌هوش شده بود ، حالش روز به روز بدتر می‌شد تا اینکه یک روز دخترم بالای سرش رفت و گفت : پدر جان صبر داشته باش ! فرزندان تو که از فرزندان علی (ع) بالاتر نیستند ، ما از خانواده نبوت بالاتر نیستیم ، مگر یادت رفته است امام حسین (ع) جگر گوشه پیامبر و علی و فاطمه‌ی زهرا ، چگونه در صحرای کربلا به شهادت رسید . باید افتخار کنی که چنین فرزندانی داشته‌ای که برای دفاع از اسلام جان خود را در طبق اخلاص نهاده‌اند . شوهرم می‌گفت : این جملات به حدی در من تأثیر گذار بود که به طور معجزه آسایی آرام گرفتم .

هروقت خدا بخواهد ...

عنوان : هروقت خدا بخواهد ...
مکان : مهران
راوی :همرزم شهید
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
در تیپ 29 بیت المقدس بودم . خداوند عنایت فرمود تا در عملیات کربلای 1 که منجر به آزاد سازی مهران شد شرکت کنیم . سرعت پیشروی رزمندگان اسلام فوق العاده بود . دشمن به شدت دچار هراس شده بود و برای متوقف کردن رزمندگان به بمباران هوایی دست زد . سراسر منطقه به تلی از آتش و دود تبدیل شده بود . بچه‌های رزمنده بخاطر اینکه از اصابت ترکش محفوظ بمانند ، به حالت درازکش بر روی زمین خوابیده بودند . در آن لحظات حساس ناگهان علی‌رضا را دیدم که بدون هیچ ترس و واهمه‌ای ایستاده و صحنه بمباران را مشاهده می‌کند. او را صدا زدم و گفتم : علیرضا مگر نمی‌بینی دشمن دارد منطقه را بمباران می‌کند ؟ بخواب روی زمین ! بابا نترسید هر وقت خدا بخواهد من شهید می‌شوم .

تک گل زرد

عنوان : تک گل زرد
مکان : منطقه عملیاتی والفجر
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
مدتی بود که از مرتضی بی‌خبر بودیم ، دوباره برایش نامه فرستادیم ، از جواب نامه‌ها هم خبری نشد ، حدود چهل روز از این واقعه گذشت ، که شب ، خانه‌ای را در خواب دیدم ، او گفت : این چشمه‌ای که در دل کوه قرار دارد و این درخت و این تک گل زرد مال من است . صورت این گل زرد همیشه رو به خورشید است ، هر وقت خواستی مرا ببینی بیا اینجا ! غمگین و ناراحت بودم . موضوع خواب را پیش خودم پنهان کردم ، دلم گواهی می‌داد که اتفاقی افتاده است ، دوباره همان خواب را دیدم ، به سپاه رفتم و از طریق برادران سپاه به تیپ انصار الحسین رفتم . وقتی که خواب را برای برادران رزمنده تعریف کردم ، همه گریستند . من را با خودشان به منطقه عملیاتی والفجر بردند . تمام صحنه‌هایی را که در خواب دیده بودم ، به عیان مشاهده کردم ؛ برج نگهبانی در ارتفاع بالایی قرار داشت.چشمه سار و درختستان زیبایی در آنجا بود ، تک گل زرد را مشاهده کردم که در کنار جوی آب به آفتاب لبخند می‌زد . دست و صورتم را با آب زلال شستم . همراهان گفتند : جنازه مرتضی را به عقب نیاورده‌اند . هنوز در منطقه عملیاتی است . اما من به همان نشانی که مرتضی داده بود ، اطمینان داشتم که جنازه همان حول و حوش است . این گونه هم بود . در چند قدمی آن طرف گل زرد آرمیده بود

او هرگز نمی‌ترسید

عنوان : او هرگز نمی‌ترسید
راوی :خانواده شهدا
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
شیرزاد از کودکی علاقه‌ی خاصی به من و مادرش داشت ، همیشه همراه ما بود و تحمل دوری ما را نداشت ، اما چون عاشق امام و انقلاب بود ، زمانی که رفتن به جبهه را تکلیف خود دانست ، با عزمی استوار گام به پیش نهاد و آماده‌ی رفتن شد . فصل زمستان بود . به او گفتم :پسرم این فصل خیلی مناسب نیست ، در یک وقت مناسب به جبهه برو ! قاطعانه گفت : پدر جان ! رفتن به جبهه یک وظیفه شرعی است و فصل مناسب و غیر مناسب نمی‌شناسد . من را قانع کرد و راهی شد ، شجاعتی شگرف داشت . هرگز ندیدم از چیزی واهمه کند و بترسد . این دو بیت شعر را پیوسته زمزمه می‌کرد :
خفتگان را خبر از عالم بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
ماهیان ندیده‌اند غیر از آب پرس پرسان زهم که آب کجاست