کشتارگاه
عنوان : کشتارگاه
راوی :آزاده
منبع :افلاکیان(خاطرات شهدای دانش آموز کردستان)
یک سال تو بیمارستان صلاح الدین بستری شده بودم پرستار بچههای اسیر. حداقل میتوانستم بالای سرشان باشم.
یک روز عراقیها آمدند و مرا بردند بخش جراحی. آنجا داشتند تلویزیون تماشا میکردند. صدای خندهشان توی سالن پیچیده بود. یکی از بچهها هم افتاده بود روی یکی از تختها. بیهوش بود.
دو روز رفتم و او را تمیز کردم. روز سوم، با کمک یکی از بچهها، جنازهاش را بردیم تو سردخانهی بیمارستان.
یک روز دیگر هم «امیر حسین» بیخبر دستش را گذاشت روی دلش و دراز کشید. هی میگفت: «آی مادر! آی مادر»!
دکتر را صدا زدیم. با کمک یکی از بچهها او را بردند. ساعتی بعد، او آمد. سرش پایین بود. آرام گفت: «خدا امیر حسین را رحمت کند»!
بچهی سیرجان بود. دیگر چیزی ازش نفهمیدیم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 20:2 توسط ابوالفضل
|