شهيد نادعلي طلعتي

پدری که هیچ گاه فرزندش را ندید

نادعلی با خوشحالی سرش رو مقابل گوشم آورد مثل اینکه حیا می‌کرد و می‌خواست حرفش رو کسی نشنوه؛ گفت: برادر پارسا، هفته دیگه خدا می‌خواد به من یک فرزند عطا کنه

بقيه مطالب در ادامه ي مطلب .

ادامه نوشته

گمنام

خدا نخواست كه پيدا كنند خاك تو را

كنار چند عدد استخوان ، پلاك تو را

كدام غنچه خونين پس ازتو،پركرده ست

تمام پيرهن سرخ چاك چاك تو را

هنوز بوي خوش ياس و جبهه مي آيد

اگر كسي بگشايد دوباره ساك تو را

تمام فكه و مجنون و هور را گشتيم

ولي نيافت كسي عطر جسم پاك تو را

فرشته ها بدنت را به آسمان بردند

خدا نخواست كه پيدا كنند خاك تو را

كو مسيح واره اي

تادمد به جسم مرده روح را؟

اي شكوه رفتنت به يادماندني!

شهرمان شكست بي تو ،توبه ي نصوح را

اي دريغ!

گرچه پايگاه و مركز فلان

مثل كوچه شد تبر،كا به نام تو

كو نشاني از مرام تو ؟

كو نشان از آن نگاه كربلا مدار

وجان بي قرار و چشم هاي زار انتظار

مانده با تن زير سنگ آن مزار!؟

آه...!

رفته اند از آسمانمان ستاره ها

خشكسال نور

خم شده است قامت مناره ها...

اي شهيد!

اي كه ذكر قطره قطره خون ز سجده ات شنيده

خاك

در شهود رازهاي سر به مهر!

گوش ميكني؟

باز با تو حرف ميزنم...

زخم هاي كهنهي نبسته را

حرمت شكسته را ببين!

مانده بغض در گلوي كوچه مان

رفته بي تو آبروي كوچه مان

كيست كه پا نهد به راه نيمه نا تمام تو ؟

كاش روي كوچه مان نبود نام تو!

لا اقل به احترام تو...

پلاک

شهدا را بچه‌هاي خودمان در منطقه شلمچه عراق در حضور عراقي‌ها كشف كرده بودند و تحويل عراقي‌ها داده بودند تا در مراسم تبادل، به طور رسمي وارد خاك كشورمان كنيم.

اسامي شهدا مشخص بود. روز مذاكره كه روز قبل از تبادل در شلمچه صورت گرفت، ژنرال «حسن الدوري» رئيس كميته رفات ارتش عراق گفت: چند شهيد هم ما پيدا كرده‌‌ايم كه تحويلتان مي‌دهيم و به فهرستتان اضافه كنيد. يكي از شهدايي بود كه عراقي‌ها كشف كرده بودند، گمنام بود. هويتش معلوم نبود. سردار باقرزاده پرسيد: از كجا مي‌گوييد اين شهيد ايراني است؟ اين شهيد هيچ مدركي دال بر تشخيص هويت نداشته! پاسخ عراقي‌ها جگرمان را حال آورد و هويت شهيدانمان را هم به عراقي‌ها و هم بار ديگر به ما يادآور شد. ژنرال بعثي گفت: همراه اين شهيد پارچه قرمزرنگي بود كه روي آن نوشته شده «يا حسين شهيد». از اين پارچه مشخص شد كه ايراني است!

بله، حتي دشمن هم ما را با عشقمان به حسين(ع) مي‌شناخت.

اشك شادي و اشك درد

ده دقيقه كه زير نور خورشيد مي‌ايستاديم، آتش مي‌گرفتيم. هفت ايراني و حدود سي نيروي عراقي بوديم. عراقي‌ها داخل سايه‌باني كه درست كرده بوديم استراحت مي‌كردند، اما بچه‌ها چاره‌اي جز كار در آفتاب نداشتند. بايد مي‌ايستاديم و به پاكت بيل كه دل زمين را مي‌شكافت و خاك‌ها را زير و رو مي‌كرد، زل مي‌زديم تا آثاري پيدا شود و...

آن روز هوا وحشتناك گرم و شرجي بود. حدود ساعت يازده، بچه‌ها بيست‌ليتري آب را روي سرشان مي‌ريختند تا با وزش باد، كمي خنك شوند و كار تعطيل نشود. شايد سخت‌ترين كار در اين زمان جمع‌آوري پيكر از زير خاك بود. آقاي ناجي، با لودر خاك يك سنگر تانك را كف‌برداري كرد كه پيكر يك شهيد پيدا شد. زمين خيلي سفت و سخت به شهيد چسبيده بود و از طرفي امكان داشت بيشتر از يك شهيد درون سنگر باشد. بنابراين با لودر احتمال مخلوط شدن استخوان‌ها مي‌رفت. قرار شد با سرنيزه اطراف پيكر را خالي كنيم. مشغول كار شديم. با سختي اولين شهيد را از خاك جدا كرديم كه متوجه حضور شهيد ديگري شديم. اين بار به جاي شادي، اشكمان درآمد. از شدت گرما و عرق، چشممان ديگر نمي‌ديد. از آسمان و زمين آتش مي‌باريد و دست‌هاي من و مجيد پازوكي تاول زده بود. تاول‌ها در هنگام كندن زمين مي‌تركيد و با زمين شوره‌زار شلمچه برخورد مي‌كرد و درد و سوزش شديد را تا مغز استخوان احساس مي‌كرديم. ‌دست‌هايمان پر از خون شده بود. وقتي دستان خونين و دردناك ما به جسم شهيدي مي‌خورد دست‌هايمان آرام مي‌گرفت و اشك شادي جاي اشك درد را مي‌گرفت. آن روز سه شهيد را با دست‌هاي خونين از زير خاك بيرون كشيديم. اشك شادي و اشك درد با هم آميخته شده بود. جاري شدن خون از سر انگشتان ما بر بيرون كشيدن جسم مطهر آناني كه با نثار خونشان از مكتب و مردم ما به دفاع پرداخته بودند هيچ نبود. باور كنيد هيچ...

مادرت اين بار بي‌تابي مي‌كند

هر روز كارمان بود؛ مي‌رفتيم گشت‌زني تا محل به خاك افتادن شهدا را پيدا كنيم. آن روز وارد يك خاكريز دوجداره زمان جنگ شدم؛ خاكريزي كه خط پدافندي خودمان بود. سال‌ها بود كه چنين خاكريزي نديده بودم. هر چي ديده بودم نمايشگاه بود؛ اما اين فرق مي‌كرد. يك يك خاطره‌هاي زمان جنگ جلو چشمم رد مي‌شد. مجيد رفت سمت دل خودش و من هم تو حال خودم. رسيدم به يك تانكر آب كه با تعدادي گوني متلاشي‌شده، احاطه شده بود و سوراخ‌سوراخ. يك پليت زنگ زده هم بود كه يادم است بيشتر براي شستن ظروف و پاي بچه‌ها زير تانكر گذاشته مي‌شد. اطراف تانكر چند مسواك رنگ و رو رفته بود و يك پوتين تاف نمره 41 پاره پاره.

نشستم مقابلش. توي خيالم وضو گرفتم. نزديك تانكر، سنگري اجتماعي بود. قصد وارد شدن داشتم كه چند پرنده كه به خاطر گرمي هوا به ساية سنگر پناه آورده بودند، از سنگر خارج شدند. داشتم ديوانه مي‌شدم. وارد سنگر شدم. باورش برايم خيلي سخت بود. عكس حضرت امام هنوز به ديوارة سنگر بود. روي تاقچة سنگر كه با جعبه مهمات درست شده بود، چند مهر، يك قرآن كوچك و يك منتخب مفاتيح بود. گوشه سنگر يك ساك نظرم را جلب كرد. به سختي از زير خاك‌ها بيرونش كشيدم. زود پاره شد، اما داخل ساك تعدادي لباس، يك آينه و شانه كوچك، چند تا اسكناس صدريالي و مقداري پول خرد و يك تقويم جيبي و چند نامه بود كه جز يكي از آنها، بقيه خوانا نبود. شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدري به فرزندش بود. نوشته بود: «سعيد جان! اين بار مادرت خيلي بي‌تابي مي‌كند، زود برگرد.»

ژنرال بعثي گفت: همراه اين شهيد پارچه قرمزرنگي بود كه روي آن نوشته شده «يا حسين شهيد». از اين پارچه مشخص شد كه ايراني است!

شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدري به فرزندش بود. نوشته بود: «سعيد جان! اين بار مادرت خيلي بي‌تابي مي‌كند، زود برگرد.»

حسن حسینی/دوبیتی

عنوان : حسن حسینی/دوبیتی
موضوع :اشعار در مورد خرمشهر
بر عشق دوام می دهد خون شهید
از فتح پیام می دهد خون شهید
برخیز که با زبان گویای سکوت
پیغام قیام می دهد خون شهید                                                                                                                            

حماسه بزرگ

عنوان : حماسه بزرگ
شاعر / نویسنده : مجتبا نظام آبادی
موضوع :اشعار در مورد خرمشهر
حماسه بزرگ

صدای واعطشا را شنیددستانت
یه سمت مشک ترامیکشیددستانت
زمینمحاصره بود و زمان برای تو تنگ
دل از زمین و زمان می برید دستانت
خیام،بدرقه ات را «دعای باران» کرد
خداکند نشود ناامید دستانت
به حال اهل حرم مشک هم جگ سوزاند
دمی که بر لب دریا رسید دستانت
هنوز خواست کفی از فرات بردارد
در آب کودک ششماهه دید دستانت
قلم قلم شد و در بارشی ز خنجر و تیغ
حماسه های بزرگ آفرید دستانت
کنار علقمه بر شنه ی صبور علم
تمام خون دلش را چکید دستانت
چقدر شرم ز عطشانی برادر داشت
که زودتر ز تو می شد شهید دستانت

شبیه خرمشهر

عنوان : شبیه خرمشهر
شاعر / نویسنده : آزاده بشارتی
موضوع :اشعار در مورد خرمشهر
به سرم زد که نامه بفرستم به تو که پلک هات سنگین است
چشم هایم به واقعیت ها بی تو اما همیشه بدبین است

من تصور نمی کنم هرگز پدرم توی جنگ مرده ولی
مادرم گفته شهر می داند، روح بابا کنار پوتین است

مادرم خواب دیده است شبی که خدا مثل قبل می آید
خواب هم اتفاق روزانست، مادر من زنی خوش آیین است

من به همراه خاطرات قشنگ، دُور تا دُور شهر می گردم
پدرم شد شهید راه خدا، این شهادت چه قدر شیرین است

فکرهایت همیشه قلابی است، دست هایم همیشه می لرزد
چشم هایم شبیه خرمشهر، سال ها می شود که خونین است


                                   

قافله ی ناز

عنوان : قافله ی ناز
موضوع :اشعار دفاع مقدس
ای نفس های شب حادثه دمساز شما
درتکاپوی سحر توسن تکتاز شما

چشم خورشید زمان را به عروج جان بُرد
جلوه ی پر تپش شیوه ی پرواز شما

کس نفهمید چرا در تب خون بالیدید
سر به مُهر است چنان داغ شفق راز شما

درشب سرد زمین قامتی از نور شدید
وسعت آینه شد بستر اعجاز شما

وقت آنست که در مزرعه ی سبز وطن
گل کند حنجره در حنجره آواز شما

سرخ سرخ است ردیف غزل دشت جنون
تا شقایق دمد از زمزمه ی ساز شما

هرچه گشتیم ندیدیم غباری، آری
می رسد تا به فلک قافله ی ناز شما

پشت پرچین شهادت سحری هست که هست
تا ابد دلشده ی پنجره ی باز شما

غرق عشق اس حدیث دل دریایی تان
موج صد حادثه پیداست دراعجاز شما

بانگ آزادگی و شعر رها درباران
هست آهنگ لب نافله پرواز شما

برتن سوخته تان حاجت خاکستر نیست
ای به پایان شما شعله ی آغاز شما

        

اشعار

                              

هزاران لاله سر زد از دل خاک

علی غفرالهی، شاعر اصفهانی که با عنوان ماهر اصفهانی تخلص می کند شعری در قالب کلاسیک غزل در منقبت شهیدان سروده است.

به گزارش خبرنگار نوید شاهد یکی از شاعران اصفهانی به نام علی غفرالهی متخلص به ماهر اصفهانی شعری را در مدح و منقبت شهیدان برای پایگاه خبری نوید شاهد ارسال کرده است که در ذیل با هم می خوانیم:

بیـــــــا با من به دنیـــــــای شهیـــــدان
بــــبــــین بــا چشم دل جــــای شهیــــدان

ببیــــــن در عرصه ی عشق و شهادت
سراسر شور و غــــــوغــــا ی شهیـــــدان

نـــــــظر کـــــن از ارادت تا ببینــــــی
خـــــــــــدا را در سرای پـــــــای شهـیدان

زامروز شهیــــــدان رشگم آیـــــــــــد
بـــــــــرم حسرت بفـــــــردای شهیـــــدان

جــــــوانمردی فتوت بذل و ایــــــــثار
بود چـــــــون خون در اعضای شهیــدان

رسیـــــــد از راه ایثـــــــار و شجاعت
به اوج معرفـــــت پـــــــــــای شهیـــــدان

نمی بیــنــــــم بجز شور و شهـــــ ادت
به چشـــــم دل به سیـــــمای شهیـــــدان

به مـیـــــــدان نغمـــــۀ الله اکــــبـــــــر
بــــر آمـــــد هر دم از نای شهیـــــــــدان

زند گلبــــانگ هل من ناصر اکـــنون
لب خـــــاموش گویــــای شهیـــــــــــدان

هزاران لاله سر زد از دل خــــــــاک
زخــــــون زنــــــدگی زای شهیـــــــدان

بود گلـــــــــزار دین حق مصفــــــــــا
زســــرو گــــــــلشن آرای شهیـــــــدان

رسد بــــــــــر گوش جان اهل معنـــا
هنـــــــــوز از جبهه آوای شهیـــــــــدان

شد استقــــــلال و آزادی میســـــــــــر
زیـــمن سعـــی والای شهیـــــــــــــــدان

بهیـــــــن منشــــور آزادی بعـــــــــالم
محـــقق شد به امضــــــای شهـیــــــدان

از این دنیا ی دون پرورسفر کـــــــن
بــــیــا با من بدنیـــــــای شهیـــــــــدان

هزاران خرمن دل سوخت ماهــــــــر
زسوز شعر شیـــــــوای شهـیـــــــــدان