خاطره ای از شهید محمد ارغیانی

هر دو نفر، قبل از رفتن به مرخصی در سوسنگرد شهید شدند.
هنگام فرستادن پیکرهای مطهر به زادگاهشان، شهید ارغیانی به اشتباه به شیراز برده شد و پیکر مطهر دوستش به خراسان فرستاده شد.









وصیت نامه شهید مهدی باکری
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا الله، یا محمّد ،یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین
یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی
یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!
و شما ای پیروان صادق شهیدان.
خدایا!
چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.
یا رب! العفو .
خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.
ای وای که سیه روی خواهم بود.
خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!
هیهات که نفهمیدم!
یا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.
عزیزانم
اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
ای عاشقان اباعبدالله!
بایستی شهادت را در آغوش گرفت،
بقیه در ادامه ی مطلب
وصیتنامه سردار شهید عبدالحسین برونسی
بسم رب الشهدا و الصدیقین 
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درود همه انسانهای محروم در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب این امام عزیزمان این فرزند فاطمه سلامالله علیها و این امام نائب بر حق امام زمان عجلالله تعالی فرجه الشریف و این یادگار رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و این یادگار همه انبیا واین عزیزی که همه ما را از بدبختی و بیچارگی نجات داد و به راه راست هدایت کرد و درود همه انسانها و درود همه ملائکههای مقرب خدا بر این چنین رهبری و این چنین معلمی و نائب برحق امام زمان یعنی حضرت امام خمینی.
بقیه در ادامه ی مطلب
وصیت نامه شهید ۱۲ ساله دوران دفاع مقدس

آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند.
متن کامل در ادامه مطلب . . . . .
وصیتنامه ی شهید حاج محمد ابراهیم همت

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

نام خانوادگي : فضلي همداني

تاريخ تولد :17/09/1345
تاريخ شهادت: 12/02/1365
محل شهادت : اروند رود- فاو
» متن وصيت نامه شهيد محمد حسين فضلي «
" والذين هاجروا في سبيل الله ثم قتلوا او ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا وان الله لهو خير الرازقين "
آنانكه در راه خدا مهاجرت كرده ، وآنگاه كشته شده اند يا مرده اند ، قطعا خداوند به آنان رزقي نيكو مي بخشد . وراستي اين خداست كه بهترين روزي دهندگان است
واين آيه شريفه برايم مكرر دفعاتي كه مصمم به جهاد بودم و با خدا از طريق قرآن مشورت مي نمودم آمد
حضرت علي (ع) در باب جهاد مي فرمايد
جهاد در رحمت الهي است كه تنها بر روي بندگان خاص خدا باز مي شود. پيراهن سربازي زرهي آهنين است كه دست فداكاري و مليت آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعال مي پوشاند اين جامه ي فاخر در زندگي لباس شرافت وپس از مرگ حرير بهشت خواهد بود . آري ، گلگون كفنان ، يعني آنان كه در راه دين و عدالت به خون گلگون خود رنگين شده اند ، ذر اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز فردوس برين خانه نخواهند كرد
امير المؤمنين (ع) درباره زندگي مي فرمايد
"خوشا به حال كسي كه تمام همتش در اموري باشد كه براي وي مفيد واقع شود وتمام گوشش را براي كار هايي كه او را نجات مي دهد قرار بدهد"
اگر از ما سؤال شود كه در شبانه روز چه كاري براي خدا مي كنيم ؟ چه عمل خيري انجان مي دهيم ؟ در برابر اين سؤالات چه جوابي مي دهيم ؟ خوب ما خود را مومن و شيعه اثني عشري مي دانيم با تكبر جواب مي دهيم كه
هفده ركعت نماز يوميه ، يكي دو تومان صدقه ، يك صفحه قرآن وآگر حال وحوصله اش را داشته باشيم11 ركعت نماز شب و طقريبا نصف ما بقي وقت را هم صرف كار و تلاش براي زندگي... خوب ... بقيه اش چي ؟ مسلماً كه بقيه اش هيچ و پوچ تلف ميشود و مي رود . آيا به جا نيست كه تا دير نشده به خود آمده و جلوي اين ضرر و بدبختي را كه باعث اندوه و تاسف در دنيا و آخرت مي شود را بگيريم ؟ حالا به نظر شما بهترين عملي كه افراد امثال من در اين موقعيت مي تواند انجام دهد چيست ؟ من كه هر چه فكر كردم نتوانستم عملي والاتر و عظيم تر از جهاد آن هم در جبهه پيدا كنم. آيا اين پيروزي نيست كه آدم در جايي باشد كه حتي نفس كشيدنش را هم براي او ثواب بنويسند ؟
بقیه در ادامه ی مطلب
** گاهي از نمازهاش مي فهميد دل تنگ است.دل تنگ كه مي شد،نماز خواندنش زياد مي شد وطولاني.دوست داشت مثل او باشد،مثل اوفكر كند،مثل او ببيند،مثل او فقط خوبي ها را ببيند.اما چه طوري؟منوچهر مي گفت:«اگردلت با خدا صاف باشد،خوردنت،خوابيدنت،خنده ها وگريه هات براي خدا باشد،اگر حتي براي او عاشق شوي،آن وقت بدي نمي بيني،بدي هم نمي كني،همه چيز زيبا مي شود.»و او همه زيبايي را در منوچهر مي ديد.با او مي خنديد وبا او گريه مي كرد.با او تكرار مي كرد
«نردبان اين جهان ما ومني است عاقبت اين نردبان بشكستني ست
ليك آن كس كه بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شكست»
چرااين را مي خواند؟اوكه باكسي كاري نداشت،پرسيد.گفت:«براي نفْسم مي خوانم.»
** ازدر كه وارد شد،منوچهر راديد.چشم هاش را بست.گفت«تورا همه جوره ديدم.همه را طاقت داشتم،چون عاشق روحت بودم،ولي ديگر نمي توانم اين جسم را ببينم.»صورت به صورتش گذاشت و گريه كرد.سرتا پاش را بوسيد.با گوشه روسري صورت منوچهر را پاك كرد وآمد بيرون.
دلش بوي خاك مي خواست.دراز كشيد توي پياده رو وصورتش را گذاشت لب باغچه ي كنار جوي آب.علي زير بغلش را گرفت،بلندش كرد و رفتندخانه.تنها بر مي گشت.چه قدر راه طولاني بود.هدي آمد بيرون.گفت:«بابا رفت؟»وسه تايي هم را بغل گرفتندوگريه كردند.
براي اونهايي كه اهل كتابن ،فكر نكنم از خوندنش كسي پشيمون بشه .«اينك شوكران» نوشته هايي است درباره ي مرداني كه زخم هاي سال هاي جنگ محملي شد براي نماندنشان...
منوچهر مدق به روايت همسرش فرشته ملكي،نوشته مريم برادران،انتشارات روايت فتح
مفهوم زیبای آزادی
صدای گنجشکها فضای حیاط را پر کرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست کجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر کس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچههای کلاس کرد. هنوز گنجشکها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش میرسید. دوباره در رویا فرو رفت.
یکی از بچهها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد:
«چرا وارد معقولات شدهای؟ بیا دم دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.»
معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانشآموزان دوخته شد. قلیان احساسات کودکانه مرتضی گویای صداقت باطنیاش بود و مدیر ...
«سید مرتضی» آرام و بیصدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش میرسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن کودک شد.
تعلقات سید مرتضی
کتابچه دل سید پر بود،
آن را که میگشودی، صدف عشق را ... میدیدی که درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا میدرخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند که در مخیلهاش نمیگنجید.
سرانجام دنیا را رها کرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت کربلا دوید.
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر،
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت.
برق سکهها چشمانش را خیره نکرده بود، این عشق بود که قلبش را بیتاب ساخته و قلمش را لرزان.
اعتراض کردم، سید سالهاست که مینویسی و میخوانی اما هنوز ...
کلامش سردی سخنم را قطع کرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»
شلمچه بودیم!
بی سیم زدیم به حاجی كه:« پس این غذا چی شد؟» خندید و گفت:« كم كم آبگوشت میرسه!». دلمون رو آبنمك زدیم برای یه آبگوشت چرب و چیلی، كه یكی از بچه ها داد زد: اومد ! تویوتای قاسم اومد!». خودش بود. تویوتا درب و داغون اومد و روبرومون ایستاد. قاسم ، زخم و زیلی پیاده شد . ریختیم دورش و پرسیدیم:«چی شده؟» گفت:« تصادف كردم!».
- غذا كو؟ گقت« جلو ماشینه».
در تویوتا رو به زور باز كردیم و قابلمه آبگوشتو برداشتیم. نصف آبگوشت ها ریخته بود كف ماشین و دور قابلمه. با خوشحالی می رفتیم، كه قاسم از كنار تانكر آب ، داد زد :« نخورید! نخورید! داخلش خرده شیشه است .» با خوش فكری مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشتها رو صاف كردیم. خوشحال بودیم و می رفتیم طرف سنگر كه دوباره گفت :«نبرید! نبرید! نخورید!». گفتیم : « صافشون كردیم». گفت: خواستم شیشه ها رو در بیارم، دستم خونی بود ،چكید داخلش».
همه با هم گفتیم : اَه ه ه !!. مرده شورت رو ببرن قاسم!». و بعد ولو شدیم روی زمین. احمد بسته ی نون ، رو با سرعت آورد و گفت :«تا برای نون ها مشكلی پیش نیومده بخورید !»، بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله كردن به نون ها
ايام رجب المرجب بود و مناسب دعاي يا من ارجوه لکل خير ،تا آخر .
اوايل خيلي خوب آشنايي نداشتيم با انواع دعاها ،به اين نحو که مناسبت ها را بشناسيم يا جزييات راز و نياز ها را .حاج آقا قبل از مراسم براي آن دسته از دوستان که مثل ما توجيه نبودند ،توضيح ميداد که وقتي به عبارت "يا ذوالجلال و الاکرام "رسيديد ،که در ادامه ي آن جمله ي "حرّم شيبتي علي النار " مي آيد ،با دست چپ محاسن خود را بگيريد و انگشت سبابه دست ديگر را به چپ و راست تکان دهيد .هنوز حرف حاجي تمام نشده ،يک بچه شيطان بسيجي از انتهاي مجلس برخاست و گفت اگر کسي محاسن نداشت ،چه کار کند ؟؟
روحاني هم که اصولا در جواب نمي ماند گفت: محاسن بغل دستي اش را بگيرد .چاره اي نيست ،فعلا دوتايي استفاده کنند تا بعد !!
چند تا تركش خورده بود به كمرم. بچه ها بردندم مسجد(مسجد جامع خرمشهر)
يكى از خواهرها آمد پانسمانم كند. با اين كه سنم كم بود، ولى خجالت مى كشيدم. نمى گذاشتم دست بهم بزنند. كلى باهام صحبت كردند كه «اشكالى نداره. بذار كارشون رو بكنند. زود تموم ميشه. از كمرت كلى خون رفته.»
بالاخره راضى شدم و نشستم. يك لحظه احساس كردم كسى كه دارد پانسمان مى كند، خيلى راحت به كمرم دست مى كشد، صداى آرام گريه اش را هم شنيدم. بى اختيار برگشتم. ديدم خواهر بزرگم، زهرا، است.
آن قدر كوچك بودم كه حتى كسى به حرفم نمى خنديد.هرچى به بابا ننه ام مى گفتم مى خواهم به جبهه برم محل آدم بهم نمى گذاشتند. حتى تو بسيج روستا هم وقتى گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند.
مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الاوبالله بايدبرم جبهه . آخرسر كفرى شد و فرياد زد:" به بچه كه رو بدى سوارت می شه.آخر تو نيم وجبى مى خواهى برى جبهه چه گلی به سرت بگيرى". دست آخركه ديد من مثل كنه به اوچسبيده ام روكرد به برادر بزرگم و گفت:" آهاى نورعلى ، ييااين را ببر صحرا و تا مى خورد کتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش دريياد!"
قربان خدا بروم كه يك برادر غول پیكر بهم داده بود كه فقط جان مى داد براى کتك زدن . يك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روزصدايش گرفت !
نورعلى حاضر به يراق ، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدرمحكم زد كه مثل نرم تان مجبور شدم مدتى روى زمين بخزم و حركت كنم .
به خاطر اين كه تو ده ، مدرسه راهنماى نبود، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنماى بود، آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتى درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم . رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازى كردم و سر تق بازى در آوردم تا اين كه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت .
روزى كه قرار بود اعزام شويم ، صبح زود به برادر كوچکم گفتم:" من ميرم حليم بخرم و زودى بر میگردم ." قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم وياعلى مدد. رفتم كه رفتم .
درست سه ماه بعد، ازجبهه برگشتم . درحالى كه اين مدت از ترس حتى يك نامه براى خانواده نفرستاده بودم . سر راه از حليم فروشى يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه . در زدم . برادركوچكم در را باز كرد و وقتى حليم ديد با طعنه گفت :" چه زود حليم خريدى و برگشتى!" خنده ام گرفت . داداشم سر برگرداند و فرياد زد: "نورعلى ييا كه احمد آمده !" با شنيدن اسم نورعلى چنان فراركردم كه كفشم دم درخانه جاماند