شهید
 
میگفت: شب بود و برای عملیات قرار بود بزنیم به آب. اتفاقا اون شب آب رودخونه بالا اومده بود. باید عملیات انجام می شد.
اما با اون وضعیت نمی شد زد به آب. چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟
محسن گلستانی نشست و شروع کرد به روضه خوندن.
متوسل شد به حضرت زهرا سلام الله علیها...
آب رودخونه پایین کشید و زدیم به آب...
هنوز سوز دعای صباح خوندنش تو صبحگاه دوکوهه میسوزنتم...
بی خود نبود شهید شد...

 
 
***********************
 
شب عمليات مسلم ابن عقيل در ديدگاه ايستاده بودم.
حاج همت ساكت و آرام به آسمان خيره شده و اشك مي ريخت كمتر كسي به ايشان توجه داشت، همه سرگرم كار خود بودند، ابتدا به خودم اجازه ندادم چيزي بپرسم، اما طاقت نياوردم جلو رفتم و جوياي حال شدم.
حاجي اشاره كرد و گفت: خوب به ماه نگاه كن، به آسمان نگاه كردم به نظر مي رسيد ماه ما را همياري مي كند، جايي كه نيروها در معرض ديد دشمن قرار مي گيرند ماه زير ابر مي رود و جايي كه از ديد دشمن خارج مي شدند و نياز به نور داشتند ماه از زير ابر بيرون مي آمد و همه جا را روشن مي كرد.
از آنجا كه حاجي اعتقاد زيادي به امدادهاي غيبي و رهبري عمليات از سوي آقا امام زمان داشت، به شدت منقلب شده بود و طاقت نياورد و از پشت بي سيم به فرمانده گردانها ندا داد تا به حركت ماه توجه كنند، چند دقيقه بعد صداي فرماندهان از پشت بي سيم آمد آنها نيز از شوق گريه مي كردند.