** گاهي از نمازهاش مي فهميد دل تنگ است.دل تنگ كه مي شد،نماز خواندنش زياد مي شد وطولاني.دوست داشت مثل او باشد،مثل اوفكر كند،مثل او ببيند،مثل او فقط خوبي ها را ببيند.اما چه طوري؟منوچهر مي گفت:«اگردلت با خدا صاف باشد،خوردنت،خوابيدنت،خنده ها وگريه هات براي خدا باشد،اگر حتي براي او عاشق شوي،آن وقت بدي نمي بيني،بدي هم نمي كني،همه چيز زيبا مي شود.»و او همه زيبايي را در منوچهر مي ديد.با او مي خنديد وبا او گريه مي كرد.با او تكرار مي كرد
«نردبان اين جهان ما ومني است عاقبت اين نردبان بشكستني ست
ليك آن كس كه بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شكست»
چرااين را مي خواند؟اوكه باكسي كاري نداشت،پرسيد.گفت:«براي نفْسم مي خوانم.»
** ازدر كه وارد شد،منوچهر راديد.چشم هاش را بست.گفت«تورا همه جوره ديدم.همه را طاقت داشتم،چون عاشق روحت بودم،ولي ديگر نمي توانم اين جسم را ببينم.»صورت به صورتش گذاشت و گريه كرد.سرتا پاش را بوسيد.با گوشه روسري صورت منوچهر را پاك كرد وآمد بيرون.
دلش بوي خاك مي خواست.دراز كشيد توي پياده رو وصورتش را گذاشت لب باغچه ي كنار جوي آب.علي زير بغلش را گرفت،بلندش كرد و رفتندخانه.تنها بر مي گشت.چه قدر راه طولاني بود.هدي آمد بيرون.گفت:«بابا رفت؟»وسه تايي هم را بغل گرفتندوگريه كردند.
براي اونهايي كه اهل كتابن ،فكر نكنم از خوندنش كسي پشيمون بشه .«اينك شوكران» نوشته هايي است درباره ي مرداني كه زخم هاي سال هاي جنگ محملي شد براي نماندنشان...
منوچهر مدق به روايت همسرش فرشته ملكي،نوشته مريم برادران،انتشارات روايت فتح