پلاک
شهدا را بچههاي خودمان در منطقه شلمچه عراق در حضور عراقيها كشف كرده بودند و تحويل عراقيها داده بودند تا در مراسم تبادل، به طور رسمي وارد خاك كشورمان كنيم.
اسامي شهدا مشخص بود. روز مذاكره كه روز قبل از تبادل در شلمچه صورت گرفت، ژنرال «حسن الدوري» رئيس كميته رفات ارتش عراق گفت: چند شهيد هم ما پيدا كردهايم كه تحويلتان ميدهيم و به فهرستتان اضافه كنيد. يكي از شهدايي بود كه عراقيها كشف كرده بودند، گمنام بود. هويتش معلوم نبود. سردار باقرزاده پرسيد: از كجا ميگوييد اين شهيد ايراني است؟ اين شهيد هيچ مدركي دال بر تشخيص هويت نداشته! پاسخ عراقيها جگرمان را حال آورد و هويت شهيدانمان را هم به عراقيها و هم بار ديگر به ما يادآور شد. ژنرال بعثي گفت: همراه اين شهيد پارچه قرمزرنگي بود كه روي آن نوشته شده «يا حسين شهيد». از اين پارچه مشخص شد كه ايراني است!
بله، حتي دشمن هم ما را با عشقمان به حسين(ع) ميشناخت.
اشك شادي و اشك درد
ده دقيقه كه زير نور خورشيد ميايستاديم، آتش ميگرفتيم. هفت ايراني و حدود سي نيروي عراقي بوديم. عراقيها داخل سايهباني كه درست كرده بوديم استراحت ميكردند، اما بچهها چارهاي جز كار در آفتاب نداشتند. بايد ميايستاديم و به پاكت بيل كه دل زمين را ميشكافت و خاكها را زير و رو ميكرد، زل ميزديم تا آثاري پيدا شود و...
آن روز هوا وحشتناك گرم و شرجي بود. حدود ساعت يازده، بچهها بيستليتري آب را روي سرشان ميريختند تا با وزش باد، كمي خنك شوند و كار تعطيل نشود. شايد سختترين كار در اين زمان جمعآوري پيكر از زير خاك بود. آقاي ناجي، با لودر خاك يك سنگر تانك را كفبرداري كرد كه پيكر يك شهيد پيدا شد. زمين خيلي سفت و سخت به شهيد چسبيده بود و از طرفي امكان داشت بيشتر از يك شهيد درون سنگر باشد. بنابراين با لودر احتمال مخلوط شدن استخوانها ميرفت. قرار شد با سرنيزه اطراف پيكر را خالي كنيم. مشغول كار شديم. با سختي اولين شهيد را از خاك جدا كرديم كه متوجه حضور شهيد ديگري شديم. اين بار به جاي شادي، اشكمان درآمد. از شدت گرما و عرق، چشممان ديگر نميديد. از آسمان و زمين آتش ميباريد و دستهاي من و مجيد پازوكي تاول زده بود. تاولها در هنگام كندن زمين ميتركيد و با زمين شورهزار شلمچه برخورد ميكرد و درد و سوزش شديد را تا مغز استخوان احساس ميكرديم. دستهايمان پر از خون شده بود. وقتي دستان خونين و دردناك ما به جسم شهيدي ميخورد دستهايمان آرام ميگرفت و اشك شادي جاي اشك درد را ميگرفت. آن روز سه شهيد را با دستهاي خونين از زير خاك بيرون كشيديم. اشك شادي و اشك درد با هم آميخته شده بود. جاري شدن خون از سر انگشتان ما بر بيرون كشيدن جسم مطهر آناني كه با نثار خونشان از مكتب و مردم ما به دفاع پرداخته بودند هيچ نبود. باور كنيد هيچ...
مادرت اين بار بيتابي ميكند
هر روز كارمان بود؛ ميرفتيم گشتزني تا محل به خاك افتادن شهدا را پيدا كنيم. آن روز وارد يك خاكريز دوجداره زمان جنگ شدم؛ خاكريزي كه خط پدافندي خودمان بود. سالها بود كه چنين خاكريزي نديده بودم. هر چي ديده بودم نمايشگاه بود؛ اما اين فرق ميكرد. يك يك خاطرههاي زمان جنگ جلو چشمم رد ميشد. مجيد رفت سمت دل خودش و من هم تو حال خودم. رسيدم به يك تانكر آب كه با تعدادي گوني متلاشيشده، احاطه شده بود و سوراخسوراخ. يك پليت زنگ زده هم بود كه يادم است بيشتر براي شستن ظروف و پاي بچهها زير تانكر گذاشته ميشد. اطراف تانكر چند مسواك رنگ و رو رفته بود و يك پوتين تاف نمره 41 پاره پاره.
نشستم مقابلش. توي خيالم وضو گرفتم. نزديك تانكر، سنگري اجتماعي بود. قصد وارد شدن داشتم كه چند پرنده كه به خاطر گرمي هوا به ساية سنگر پناه آورده بودند، از سنگر خارج شدند. داشتم ديوانه ميشدم. وارد سنگر شدم. باورش برايم خيلي سخت بود. عكس حضرت امام هنوز به ديوارة سنگر بود. روي تاقچة سنگر كه با جعبه مهمات درست شده بود، چند مهر، يك قرآن كوچك و يك منتخب مفاتيح بود. گوشه سنگر يك ساك نظرم را جلب كرد. به سختي از زير خاكها بيرونش كشيدم. زود پاره شد، اما داخل ساك تعدادي لباس، يك آينه و شانه كوچك، چند تا اسكناس صدريالي و مقداري پول خرد و يك تقويم جيبي و چند نامه بود كه جز يكي از آنها، بقيه خوانا نبود. شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدري به فرزندش بود. نوشته بود: «سعيد جان! اين بار مادرت خيلي بيتابي ميكند، زود برگرد.»
ژنرال بعثي گفت: همراه اين شهيد پارچه قرمزرنگي بود كه روي آن نوشته شده «يا حسين شهيد». از اين پارچه مشخص شد كه ايراني است!
شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدري به فرزندش بود. نوشته بود: «سعيد جان! اين بار مادرت خيلي بيتابي ميكند، زود برگرد.»