خاطرات سردارشهیدحاج احمد امینی
**با وجود مجروحيت باز هم به جبهه ميرفت
عمليات بدر بود که هر دوبا هم مجروح شده بوديم. ما را با هواپيما به مشهد اعزام کردند و داخل هواپيما حاج احمد را ديدم که از ناحيه دستها شديداَ مجروح شده بود. خوشحال بودم که همسفر حاج احمد بودم.
وقتي به فرودگاه رسيديم مجروحين را براي مداوا به بيمارستانهاي مشهد بردند. چند روزي نگذشته بود که هواي ديدن حاج احمد را کردم. در دلم شوق ديدارش موج ميزد.
دلم ميخواست هر طور شده حاج احمد را ببينم. راهي بخش شدم. وقتي سراغش را گرفتم گفتند : حاج احمد به جبهه برگشته. برايم تعجبآور بود با آن شدت مجروحيت که احتياج به درمان و استراحت داشت چگونه دوباره به جبهه رفته بود؟(راوي :علي سلمه اي هم رزم شهيد )
**لباسهاي خيس بچهها را از تن آنها بيرون ميآورد
آدم عجيبي بود. خوش برخورد و پرجاذبه. هيچگاه لحظات با او بودن را نميتوان فراموش کرد دوست داشتني بود و تو دل برو.
آن روز وقتي بچهها بعد از يک تمرين سخت و طاقت فرسا به سنگر برگشتند از فرط خستگي همين که روي زمين دراز کشيدند به خواب عميقي فرو رفتند.
سکوت همه سنگر را فرا گرفته بود که حاج احمد وارد شد. همه دراز به دراز خوابيده بودند. در کنار بچهها يک به يک زانو زد و آرام و آهسته لباسهاي خيس را از تن آنها بيرون آورد. پتوهاي کنار سنگر را روي آنها انداخت و از سنگرخارج شد. بارها ديده شده بود که اين کار را انجام داده.( راوي : عباس عسکري همرزم شهيد )
سردار سليماني:
با کلام خودبچه ها را در جبهه نوازش روحي ميداد
او براي اين که بچهها احساس تنهايي و غربت نکنند، به سنگرها و چادرها سرکشي ميکرد. به گونهاي برنامهريزي کرده بود که هر وعده در يک جمع هشت تا ده نفري حاضرشود و همراه آنها غذا بخورد.
با تک تک آنها مينشست و صحبت ميکرد و حرفهايشان را ميشنيد. آن روز وقتي احساس کرد که تمرينات سختي به آنها داده است زودتر از روزهاي قبل به سراغ جمعشان رفت و در حالي که با کلام خود آنها را نوازش روحي ميداد وقتي کنار هر يک از بسيجيها مينشست ميپرسيد : چطوري عزيزم ناراحت که نيستي ؟
و وقتي با لبخند او روبرو ميشد ادامه ميداد: از دست من که ناراحت نيستي ؟ و جواب همه منفي بود و او حرفش را اين گونه کامل ميکرد . اگر شما را اذيت ميکنم مرا ببخشيد ... مجبوريم که اين آموزشها را بگذرانيم.
هنوز روح لطيف و طنين کلمات او برروح و جانمان احاطه دارد. چه گوشنواز است شنيدن چندين و چند مرتبه سخنان حاج احمد، آيا ميشود ؟ (راوي: سردار سليماني )
**اتاق هاي گلي را براي کادر و فرماندهي گردان در نظرميگرفت
بين هيچ کدام از نيروهاي گردان فرق نميگذاشت. به همه يکسان احترام ميگذاشت حتي در تقسيم امکانات اين يکساننگري را رعايت ميکرد. هيچگاه به نيروهاي تحت امرش جسارت نميکرد، بهترين امکانات را براي آنها تهيه ميکرد...
خاطرات مهربانيهاي او را نه تنها سنگرها هنوز در ذهن خود نگه داشته اند بلکه دارخوين هم گاهي به مرور آن لحظات مي پردازد.
وقتي در منطقه دارخوين قرار شد گردان مکاني را براي استراحت پيدا کند ،به چند ساختمان خشتي گلي رسيدند که تقريباَ مخروبه بودند. شايد بچهها ميترسيدند درون آنها استراحت کنند. اما دقيقاَ در کنار آنها مدرسهاي نسبتا َ بزرگ قرار داشت که صد البته از آن ساختمانهاي خشتي مخروبه بهتر بود.
همه منتظر بودند تا حاج احمد نيروها را درون اين دو مکان تقسيم کند. آن روز همه ديدند که او با خندهاي که به لب داشت مدرسه را براي اسکان بسيجيها اختصاص داد و اتاقهاي گلي را براي کادر و فرماندهي گردان در نظر گرفت.
(راوي: مرتضي حاج باقري همرزم شهيد )